|
فصل ،پاييز شُدُ باد خزانت برخاست
رخت بَر بَستیُ چون باد صبا بُگذشتی
--------------------------------
يار من آمدی و قاتل جانم رفتی
اشک لبريز شُدُ غصه سرازير ز دل
--------------------------------
نام معشوق مرا هيچ کسی نَت واند
هر چه گفتم که مرا غير تو در دل هيچ است
حکم اين بود که او عاشق و من معشوقش
در دلم شوق جدائی و نظر بر جورت
از سرم هر چه برون کرده ام اميد وصال
درد را بايد از اين خانه برون برد به عشق
---------------------------------
يارب آگه زمن و عشوه آن دلداری |
|
روز ، خاموشُ تو گوئی که قيامت برخاست
دل ما خون شُدُ اشکم به ملامت برخاست
يا (ديده خون کردیُ اشکم به شفاعت برخاست)
آنچنان تيغ کشيدی که فغانت برخاست
چونکه شوريدگی از عشق نهانت برخاست
يا (چونکه ديوانگي از جورُ جفايت برخاست)
به زبان آرد
و گويد که سلامت برخاست
رحم بر من ننمود و به شکايت برخاست
باشم اما، همه معکوس به عادت برخاست
جور را به، که توان نيست ز شوقت
برخاست
شوق وصلت همه يکباره قيامت برخاست
تا ببينی رخ ياری که به نامت برخاست
يا ( تا ببينی رخ ياری که سلامت برخاست)
وصل ميدار، که گويم که سعادت برخاست
*علي
عموکرمي( رها )* ۱۴ / ۹ / ۱۳۸۰ |