Dr Amoukarami page
   

Dr Amoukarami's art works   آثار هنری دکتر عموکرمی

English

Home  History  Links  Galleries  About us  Contact us

فارسی

Home
About us
Links
Chat room
Contact  us
Site map
Manager Page
Traditional Music
Toronto Click for Toronto, Ontario Forecast

Search in page

:: Links ::

Powered by Dr Amoukarami


Google

 

 

بعلت حجم بالاي محتويات سايت (تصاوير و موسيقي)، بعضي صفحات زمان طولاني تري طلب ميکنند تا بطور کامل دانلود گردند.

بنام يزدان پاک

بازديدکنندگان گرامي :

        اين صفحه براي بخشي از آثار خودم شامل شعر، نقاشي  خط  و همچنين کتابهاي پزشکی در نظر گرفته ام. لازم بذکر است که من آثار خود را با نام " رها " انجام مي دهم. البته اينها فقط بخشي از آثار است که فعلا در دسترس من است اما بمحض آماده کردن بقيه سعي ميکنم آنها را نيز درون صفحه بگذارم. برای دیدن بزرگتر تصاویر روی آنها کلیک نمایید.

Dear Visitors :

        This page is for my art works : poem, painting (Water color), calligraphy and medical books that I published. My artistic name is "RAHA". Click on picture for larger view.

     اشعار Poem                  نقاشی  Painting             خطاطی Calligraphy

       

کتب پزشکي که د ر نشر آن فعاليت داشته ام:

Medical books:

      

                                 Download                                   Download

 


هد يه

هر که گويد که مرا ماه شب تاري هست

ديدگان فرش بگسترده به زير قدَمَت

ياد آن بوسهء شيرينُ لب لعل تو را

همه جا قصهء عشق منُ مه روي مرا

تار زلفُ رخ زيبا و قد سرو تو را

از چه در خلوت ما جور روا مي داري

جرم ما چيست که در مجلس پنهاني عيش

يک نفس فرصت جان دادن اگر هم باشد

 کر کند نالهء هجران "رها" گوش فلک

من گواهي کنم امشب که مرا ياري هست

چو بدانم ز رقيبان همه جا خاري هست

مي کنم هر شبُ بازم به تو اصراري هست

نقل قول است، تو را باز چه انکاري هست؟

کرده ام ، قبله عشاق که اسراري هست

که فراق تو مرا خود غم بسياري هست

قسمت ما همه شب تا به سحر زاري هست

بهتر از ديدن روي تو مگر کاري هست؟

امشب و هر شب و هر روز که بيداري هست

*علي عموکرمي( رها )* ۲۱ / ۷ / ۱۳۷۸


 

خيانت همه از تو

دروغ پشت دروغ از تو، ريا پشت ريا از تو

ستمکاري و بيرحمي، قساوتگري و ظلمت

بدنبال هوسبازي، همه کار تو ميباشد

وفا از من دلداده، جفا از بر دزد دل

خرابي و سيه کاري، دو روئي و ستمکاري

همه از تو دل آزردن، همه از تو هدر دادن

مرامت را چه آئيني، کلامت را چه پيماني

چو باد خشک پاييزي، بهارم را خزان کردي

همه پستي و نامردي، همه از تو همه از تو

سياهي و تبهکاري، همه از تو همه از تو

همه مستي و بيعاري، همه از تو همه از تو

دو رنگي و دروغ دل، همه از تو همه از تو

دنائت پيشگي در عشق، همه از تو همه از تو

دو روز عمر عاشق را، همه از تو همه از تو

جفا چون گربه بعد از مهر، همه از تو همه از تو

خزان بر عمر و آئينت، همه بر تو همه بر تو

*علي عموکرمي( رها )* ۲۳ / ۷ / ۱۳۷۴

 

سپيده

آن شب که بديدم مه و رخسار سپيده

سِحر و لب و چشم و سخنش داد فريبم

ديدی که کسی ياد نکرد از غم وهجرم

رفتم که بگيرم لب آن ساقی ميدان

در وصف گل و گلشن و گلزار چه گويم

رنگ رخ او چون مه نو باشد و ما را

دل شد همه شوريده و بيمار سپيده

چون بار دگر باز گرفتار سپيده

الا دل خندان وش خونخوار سپيده

ديدم لب پيمانه می خوار سپيده

زيرا که گلی بود به من يار سپيده

ماهی است چو مهتاب شب تار سپيده

*علي عموکرمي( رها )* آبانماه ۱۳۷۴

  TOP     بالا


 

حرم يار

ساقيا باده و مي ريز به پيمانه ما

پَر بزن از بر من اي غم صد ساله برو

يکشب ار در حَرَمت من بسر آرم تا صبح

داد من از فلک دون ستمگر بستان

هر زمان مي نگري بر گل بستان ياد آر

مطربا چنگ بزن بر دل ديوانه ما

چون که غمخوار من آمد بدر خانهء ما

گيسوانت همه افشان شود ازشانه ما

تا نگردديده لحد ياور و همخوابه ما

قصهء عشق من و ياور بيگانه ما

يا (عشق پاکي که برون آمده از سينه ما)

*علي عموکرمي( رها )* ۱۰ / ۸ / ۱۳۷۴

 

ماه

سحر رفت و سپيده آمد از راه

پي از پي عاشقي در عشق معشوق

يمينم اسم او و در يسارست

دگر او را نمي جويم به عالم

هزاران گل بروئيد و گل من

يک امشب با من است شبهاي ديگر

سراسر نور خورشيد آمد از ماه

رود هر لحظه و گويد همه آه

تمام شهرتش با ذره اي جاه

يکي آمد مرا دلبر در اين راه

پي از پي مي دمد هر گاه و بيگاه

بتابد بر من خوابيده چون ماه

*علي عموکرمي( رها )* ۱۱ / ۸ / ۱۳۷۴

  TOP     بالا


 

شکوه

سحر عقل از دلم بس شکوه ها کرد

بگفتا بر کسي دل بند که او هم

دلم آزرده اين دلدار کافر

فراموشم نخواهد کرد دلدار

دگر از دشمن دانا ننالم

ز هر رو بر درش مهري گشودم

ز آب ديده، گلبرگ گلم را

نه بر ما خنده سر ميداده اينبار

من از طعم گلان خارش چشيدم

دلا از دولتش باد بهاري

ولي هم او شد آن باد خزاني

خدايا عمر و ايامش چنان کن

که روزي زندگي يم را جفا کرد

به پيمان خداوندي وفا کرد

که از روي هوس با ما صفا کرد

که دل مهرش نه از روي ريا کرد

که جور اين دلبر دل آشنا کرد

به من مهرش به رنگ و با ريا کرد

بدادم آب و ما را رها کرد

که صدها خنده بر اين مبتلا کرد

نميداني فريب او چه ها کرد

وزيد و چند صباحي ياد ما کرد

که پاييز من آورد و رها کرد

سياه و تار که ايام مرا کرد

*علي عموکرمي( رها )* ۲۱ / ۸ / ۱۳۷۴

 

شب پنهان

ياد دارم که شبي با تو خندان بودم

قد تو سرو سهي بود و مرا غصه از آن

من نه حيران ز پريشاني زلف و قدَمت

فال ما باز و وسط بطري و چرخش دائم

تو همي مست و گهي رقص کنان گه خاموش

باز دادي ِميَ ام و مست زنخدان بودم

که ببوسم لب و از قد تو حيران بودم

بلکه من آخر صف در ته ميدان بودم

گه همي حاکم و گه مجرم زندان بودم

من گرفتار دل و ياد عزيزان بودم

*علي عموکرمي( رها )* آبانماه ۱۳۷۴

 

خزان و بهار

تا بيامد يار غمخوار و بهار

آن خزان کردَست و اين يک ، روزها

بعد از آن ايام عاري از وفا

بي سبب ما را زخود رنجاند و رفت

راز دل پنهان نشد از يار نو

نرمش آن صحبت شيرين او

او همي ترديدِ دل بيند ز من

او ز ايام جفا نابرده رنج

او چو گل واشد به باغ چشم من

صبح صادق با سپيده سر زند

ما چو حلاجان زنيم فرياد حق

ما چو مجنون ميرويم در راه  عشق

هم بهارم کرد و هم روز خزان

گر به فريادم رسي، گلبرگ من

با سپيدي باز کن ايام من

چون بهاران آوري بر روز من

گر رها سازي رها را چون رها

نيست شد يار سيه کار از مدار

چون بهاران کرده آن ايام زار

روز پر مهر و وفا آمد ز يار

آن دل بي مهرِ آن چابک سوار

چون بديدم لطف او ديوانه وار

برده از من لحظه صبر و قرار

من به عشقش عهد و پيمان پايدار

تا بداند تاري شبهاي تار

من بر او چون بلبلي بي اختيار

گر چه او شب کرده بود ايام يار

کی بترسيم از فريب و چوب دار

مي پرستيم يار عاشق صد هزار

بر من آوردست آن ديو خمار

بشکُفد با بوي تو در اين ديار

اي سپيدارت شکوفاي بهار

روز تو خوش ميشود از مهر يار

اشک وخون بارد ز چشمم چشمه سار

*علي عموکرمي( رها )* ۱ / ۹ / ۱۳۷۴

  TOP     بالا


 

گوي چوگان

ياد دارم که چو گوي سر چوگان بودم

گه نوازش کني ام گه بزني با چوبم

مهر تو در دل من رفت ز ديدار نخست

روي تو ماه شبانگاهي ايام من است

گه سر چوب تو و گه ته ميدان بودم

من چه گويم که مطيع تو و فرمان بودم

اي که هر روز تو را عهد به پيمان بودم

کاش کي (کاشکي)در حرمت خاک به ميدان بودم

*علي عموکرمي( رها )* ۴ / ۱۰ / ۱۳۷۴

 

بي نشان

ديريست که دلداده ما را خبري نيست

هر روز به اميد نگاهش سر هر راه

ترسم که به اميد وصالش کنم آغاز

گلزار مرا يک گل زيبا و دگر هيچ

ديدم خبري از دل سرگشته نيامد

ديگر دلم از درد بخون آمد و گفتم

هجران تو را تاب وتحمّل نتوانم

هر شب به خيال رخ زيباي تو خفتم

گر در شب من باز نتابي چو مه نو

هّزّار = Hazzar= بلبل          

از ماه شب چارده ديگر اثري نيست

من سينه سپر کرده و او را نگهي نيست

مجنون صفتي عاقبت، اما نفسي نيست

هّزّار ِهزاران شده، اين دادگري نيست

آيا که دل و دلبر ما با دگري نيست؟

ابيات جگر سوز که گويا اثري نيست

يارب تو مرا گير که فرياد رسي نيست

جز صورت نيکوي تو ديگر نظري نيست

 ايام سياه من و دل را مددي نيست

*علي عموکرمي( رها )* ۲۱ / ۱۰ / ۱۳۷۴


         اين شعر با تضمين يک بيت از حافظ شيرازي است. جايي بودم که از راديو يک بيت اين شعر را خواند وچون من بسيار اين شعر را دوست داشتم و دسترسي به ديوان حافظ نداشتم ( تو بيمارستان کشيک بودم)اين شعر را در ادامه بيت حا،ظ سرودم .

رفت

آن ترک پريچهر که دوش از بر ما رفت

ديدم که بدستش دل دلسوخته اي بود

در ميکده و بتکده و کعبه اين دل

گفتم دل بيگانه خود را عجبي نيست

حسرت نکشم بر فلک و چرخش دوران

روزي همه گفتند که مجنون ز چه مي مرد

گشتم که بجويم دل پاکي که بگُنجد

آمد به مدد کاري دل اشک به چشمان

با ياد خدا بر دل بيمار من آمد

آيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت ( حافظ )

آخر چه شد او را که به صد ناز و ادا رفت

آمد زد و مي با منو بي ذکر دعا رفت

اين نيز چو آن يار جفا کار ز ما رفت

چون خصلت مردانه ز پيمان و وفا رفت

مي گو يمت امروز که از دست جفا رفت

اسرار دل سوخته، اما چه به ما رفت

سيلاب سرشک آمد و وز ديده چه ها رفت

ميگفت که درمان تو از دست خدا رفت

*علي عموکرمي( رها )* ۲۴ / ۱۱ / ۱۳۷۴

 

خيال

در فکرت ما باز هواي دگر افتاد

گفتم که بيادت نزند فکر خيالي

رفتي و مرا بر گذر باد سپردي

پروانه بزد پر به هواي شرر شمع

شب رفت و سحر آمد ودلدار نيامد

عقل و دل ودينم همه در کنج خرابات

کردم همه ايام تو را پر ز محّبت

يادي ز تو جز عشق نماندست به يادم

ايام برفت و دل من گفت که خوشباد

بر کوي توام باز مرا يک نظر افتاد

اما همه شب وعده به روز دگر افتاد

چون لاله مرا خون همه شب در جگر افتاد

اما چه خيالي که دلش در شرر افتاد

از هجر تو اين اشک مرا تا سحر افتاد

از مستي آن باده دگر در خطر افتاد

آخر همه ايام من و تو هدر افتاد

گوئي ز ازل بر دل من اين خبر افتاد

زان روز نخستين که نظر در نظر افتاد

*علي عموکرمي( رها )* ۲۸ / ۳ / ۱۳۷۵

  TOP     بالا


 

ديدار

ساقيا باده بياور که به فردای دگر

مستی ام ده تو مرا ساقی زيبا امشب

هاتف از دست غمش گر به سلامت آيم

راه طولانی و تاريک ،مرا نيست کسی

ای که ديدار تو درمان دل خسته ماست

يارب از غيب ندايم ده و ما را در ياب

فرصتی نيست به ديدار دلارای دگر

يار با ما چو بود غصه رود جای دگر

راز دل گويم و پرسم ز تو من رآی دگر

وقت مرگم برساند دم عيسای دگر

زائر روی تو می باشم و دنيای دگر

زانکه ديدار تو می جويم و زيبای دگر

*علي عموکرمي( رها )* اسفندماه ۱۳۷۵

 

تمنّا

ای مه ناديده ام رآی و تمنای تو خوش

رفته ای بازآ که ديدارت تمنای من است

گر بدست من رسد تار سر زلف توام

 با دل تنها غمت کرد شب نشيني سالها

ما شکاريم و رها، دربيشه ات از عشق تو

ای غم ديرينه ام در دل قدمهای تو خوش

آخر اين ناز تو و قد سمن سای تو خوش

می زنم چنگی که آيد صوت زيبای تو خوش

کاش باز آيد مرا، ای آنکه غمهای تو خوش

کی ز مژگان ميزنی تيرم هدفهای تو خوش

*علي عموکرمي( رها )* ۱۳۷۵

 

نسيم

سپيده تا برفتي از بر ما

چه حيران ماندم از کار حبيب ام

بهار آمد به ايام جهان چون

نميدانم چه تقديريست بعالم

دُعايم هر شب اين باشد که بازم

چه گويم چون بيامد بر سر ما

ندانستم نسيم است دلبر ما

ز او باد خزان آمد بر ما

که غم هميشه آيد در بر ما

سپيده شب زند آيد بر ما

*علي عموکرمي( رها )* ۲۸ / ۳ / ۱۳۷۵

  TOP     بالا


 

مرهم

آمدي تا قلب اين بيچاره را مرهم زني

گفتمت با دل مدارا کن که نازک شيشه ايست

خوردم آن مي را که از يادم رود روي توام

آمدي تا بندعشق، بر پا و بر دستم زني

آمدي آتش بر اوصاف همه عالم زني

من ندانستم که با مي نقشه بر پودم زني

*علي عموکرمي( رها )* ۷ / ۱۰ / ۱۳۷۵

 

راز دل

من اگر امشب شدم مستِ تو، ما را باک نيست

ژاله رخ آمد دل از کف شد برون و پر کشيد

گاه مي پرسم، گهي پنهان کنم راز تو را

اهل دل را روح بالا بايد و فکر درست

نکته اي مي گويم و پايان برم اين قصه را

قصه اي جز قصهء عشق تو بر افلاک نيست

ساربان دل چرا ديگر مرا ملاّک نيست

چون من بيچاره ديگر عاشقي غمناک نيست

چونکه اين دنياي بي مهر و وفا جز خاک نيست

صيد اينبار تو ديگر آنچنان چالاک نيست

*علي عموکرمي( رها )* ۲۹ / ۵ / ۱۳۷۷

 

هنوز

ماه من چهره بيارآ که توئي يار هنوز

نازنينا مژگان رخ زيباي تو را

ژالهء چشم مرا بوسهء روي تو دواست

اثر هر مژه چشم تو، تيري به رها

غصه اي بر دلم از هجر تو در کار هنوز

همه کس دارد و ما را به تو اصرار هنوز

مي کِشم حسرت اين بوسه من زار هنوز

مي زند داغ و دلم در پي آزار هنوز

*علي عموکرمي( رها )* ۳۰ / ۵ / ۱۳۷۷

 

فرياد

فرياد از دلی که از دست رفته باشد

راهی که ميروم من بيراهه نيست يارب

يا من نمی توانم ، يا او نميگذارد

ای آفتاب ديده ديگر نتاب هرگز

نازش به غمزه بايد ، هر شب کشيد با دل

هر شب بر آستانش گريان بُدم ز هجرش

حکم چيست؟ چون غريبه با دل نشسته باشد

داد از دلی که بی جرم بايد شکسته باشد

احوال ديدگانم دائم نشُسته  باشد

در عالمی که او عهد با دل نبسته باشد

يارب توان کس نيست تا دل سپرده باشد

پايان ندارد اين غم تا دل نمرده باشد

*علي عموکرمي( رها )* ۱۰ / ۹ / ۱۳۸۰

  TOP     بالا


قرعه

فال من باز، در اين قرعه، توئی يار هنوز

يادگاری که ز ديدار تو در دل دارم

نه که امشب ، همه شب تا همه شبهای ابد

درد اين هجرت جانسوز تو را نَت وانم

داد من بشنو و هجران ز سرم بيرون کن

ديده را باز کن امشب که مرا فردا شب

گاه پرسی که شب و روز تو را چونين است

عاقبت رفتی و از غصه هجران تو من

 

روز من تار و دلم در پی انکار هنوز

ازسر ناز تو ميباشد و دلدار هنوز

حسرتی ميکشم از بوسه، من زار هنوز

از دلم بر کنم  و دل به تو بيمار هنوز

ياد من کن که منم بر سر اين دار هنوز

به لحَد بينی و با عشق تو پيکار هنوز

به تو گويم که سيه روز و شبان تار هنوز

از دو چشمَم برود اشک گوهربار هنوز

*علي عموکرمي( رها )* ۱۲ / ۹ / ۱۳۸۰

 

شوق وصال

فصل ،پاييز شُدُ  باد خزانت برخاست

رخت بَر بَستیُ  چون باد صبا بُگذشتی

 --------------------------------

يار من آمدی و قاتل جانم رفتی

اشک لبريز شُدُ  غصه سرازير ز دل

--------------------------------

نام معشوق مرا هيچ کسی نَت واند

هر چه گفتم که مرا غير تو در دل هيچ است

حکم اين بود که او عاشق و من معشوقش

در دلم شوق جدائی و نظر بر جورت

از سرم هر چه برون کرده ام اميد وصال

درد را بايد از اين خانه برون برد به عشق

 ---------------------------------

يارب آگه زمن و عشوه آن دلداری

روز ، خاموشُ  تو گوئی که قيامت برخاست

دل ما خون شُدُ اشکم به ملامت برخاست

يا (ديده خون کردیُ اشکم به شفاعت برخاست)

آنچنان تيغ کشيدی که فغانت برخاست

چونکه شوريدگی از عشق نهانت برخاست

يا (چونکه ديوانگي از جورُ جفايت برخاست)

به زبان آرد و گويد که سلامت برخاست

رحم بر من ننمود و به شکايت برخاست

باشم اما، همه معکوس به عادت برخاست

جور را به، که توان نيست ز شوقت برخاست

شوق وصلت همه يکباره قيامت برخاست

تا ببينی رخ ياری که به نامت برخاست

يا (‌ تا ببينی رخ ياری که سلامت برخاست)

وصل ميدار، که گويم که سعادت برخاست

*علي عموکرمي( رها )* ۱۴ / ۹ / ۱۳۸۰

  TOP     بالا


آوا

آوای من آوا کنان، با من همی آوا زند

وان دلبر ديوانه را، ياری چو مجنون بايدش

از زلف او خيزد نوا،وز چشم او جانم رها

جانم فدای ناز او، چون عشوه می بينم از او

ای مطرب زنگی نزن،بر تار خود چنگ فغان

هر لب چو او وا می کند، ترسم که غوغائی کند

ديگر مپرس از حال من، آن گريه های زار من

کردم خيالم خوش که او، آيد شبی در خواب من

روزی که ديدم روی او، رفتم به سوی کوی او

محراب من آن اَبروان، چون قبله ام شد آن کمان

مست از می چشمان او، ناز خرامان وار او

ياری که آوايش مرا، آوا کنان آوا زند

تا وا کند از سر گره ،بر دل دمی مآوا زند

تا ليلی هر قصه ای پيش من و او جا زند

می گشت و او باز عاقبت با ديگری آوا زند

دردا که با هر ناز خود،شمشير ، بی پروا زند

چون يار من با زلف خود هم ر، همی ه ، آ زند

آخر به يار خود چه کس هم ناز و هم دعوا زند

ترسم که او با ديگران پيمانه ها بي ما  زند

من بوسه بر لبهای او ، او بوسه بر لبها زند

آواره هر دم کو به کو ، تا او رَسَن بر پا زند

از دل برون شد آن نماز، تا او مرا نجوا زند

در سينه دارم ياد او ، تا قرعه را بر ما زند

با هر مژه جان رها را تير برق آسا زند

*علي عموکرمي( رها )* مردادماه ۱۳۸۱

 

موج نگاه

در ياد تو هر لحظه ، می سوزم و می سازم

راهی که در آن وادی، اميد وصالی نیست

يک قصه از اين دريا، ميدانی و ميدانم

اين عشق نهان افروز، از جانب آن معشوق

دي مطرب ميخانه، مي ريخت به پيمانه 

راز من و اين دريا، کي شد که نهان ماند؟

ياری که ز چشمانش، صد تير بلا خيزد

از فتنه چشمان اين ماه کمان ابرو

درياي مرا ساحل، هرگز نشود پيدا

رفتی و ز هجرانت ، غم ريشه به جانم زد

يادي که زايامش ، بر ياد من افتادش

امشب ز فراق او، تا صبح سحر گِريم

با موج نگاه تو مي جوشم و مي نازم

هر سو ببرد دل را ، من چاره نمي دانم

امواج خروشانش، مي سايد و مي خواهم

چون شعله زند شايد، جان را که رها سازم

شايد که نمي دانست بين من و او رازم

از بس که نظر کردند، برعشق من و يارم

خواهم که به پيشش جان، چون صيد بياندازم

شر خيزد وشور آيد ، او خواهد من خواهم

ار بخت کند ياري، من غرق و تو دريايم

غم از تو چو ماهي را ، هرگز نه بيازارم

کي ميرود از اين دل، ميسوزم و مي سازم

اشکي که زخون دل مي ريزم و مي نالم

*علي عموکرمي( رها )* خردادماه ۱۳۸۱


          اين اولين شعري است که در شب شعر دانشجويي خواندم، يادم ميايد سال 1368 بود اون شب شعر، يادش بخير.

عشق تو

سر دروازه عشق تو اگر خاری هست

به در منزل تو گر دل من خون شده است

به سراي همه بيتوته کني جز من دوست

همه روزم به تباه و همه شب تا سر صبح

ديده از ديدن و دل از طپش افتاده که بس

شکوه از قصه شيرين دهنان ِکي بکُني

به غروب سحري خيره مشو از در چشم

ز سر روي نيازست که ما را بينی

بشنو راز دل و هجر و غم ِ پنهانيِ ما

سر هر کوچه و برزن دل اگر ديدی و بس

همه جا زمزمه عشق تو و ما به زبان

چه تعجب  که گلان را همه بسياری هست

نگهي کن که به جان دادن من رازی هست

تو نداني ز غم روی تو بيماري هست

ناله ها کرده ام و از تو چه پنهاني هست؟

ز وفاي تو فقط غم به دلم باقي هست

چو بداني به سرِ کوه تو فرهادي هست

که سحر ميرود ودر دل  از او يادی هست

به دعا گوييِ تا صبح که بيداري هست!

چو به شمع و گل و پروانه سر و کاري هست

تو نگر کن که به آن دل ز چه کس نامي هست

عجبي نيست که از مرگ رها يادي هست

*علي عموکرمي( رها )* ۲۱ / ۱ / ۱۳۶۷

  TOP     بالا


پاييز

 

 هوا در بستري چون خون و بوي نم نم باران،
پس از سير مسافتهاي طولاني
،
به روي گونه ام با ناز مي چرخيد و مي گفت اينکه من
،
از دورهاي دور، چون اسب خزان بر گرده فصل طراوت باز مي تازم ،

درختي در ميان راستاي قامت طول خيابان با نواي باد مي لرزيد،
در گوشم ترنم وار، مي آمد صداي غرش از تک سرفه هاي رعد
،
و من با ديد کم سويم تلاش يک يک هر برگ را بر شاخه اي لرزان که مي ديدم
،

به ياد فصل مرگ ناجوانمردانه هر برگ سبز و رنگ سبز و ياد آغاز خزان رستني ها ،
مي زدم فرياد،
پاييز آمدست از راه، پاييز آمدست از راه، پاييز
.


بچه اي با مادرش در گوشه اي از راه اين عاشق،
کنار راه چاري با چراغ قرمزش چون پاسباني راه ما را باز مي کرد و
،
به فريادي نحيف و ناز گونه داد ميزد من گدايم من گدا،

آن طرفتر مرد بو بوري که دستش پر ز صدها تن مواد خام مي بودش،
کوپنها را خريد و وا خريد مي کرد،

دوصد پا آنطرفتر دکه اي چون سرو با باد خزان هم شانگي مي کرد و،
باران نم نمک روز و شب و شبنامه ها را کم کَمَک مي زد،

در اين حال و هواي نيمه سردِ فصل پاييزي ،

جواني دست در دست دختري را ناز مي کرد و،
قدمهاهاشان بسان قطعه اي موزون به روي برگ ريزان درختان،
نرم نرمک داستان عشق ليلا را بيان مي کرد و،

مرگ برگهاي زرد و خشک و لحظه هاي تلخ و شيرين تو من را رقم مي زد
،

کنار لحظه هاي عشقي و
عرفاني آن دو،
بسان چوب خشکي با دلم من غصه تنهايي ام را قصه مي کردم،

و اين نکته، که آيا مرگ تنهايي نمي آيد؟
که ناگه از ميان برگ و گلبرگ گلان خشک و پژمرده، گلي شاداب و زيبا بر منش گفتا:

سلام و ناگهان يار جدائي ناپذيرم از بغل پر زد،
و من ديدم که دستان نوازشگر،

ميان تار موهايش چنگ عاشقي مي زد!

و او بي تاب با نازي خرامانگر دو صد چندان بر عشق او فزون مي کرد،
و من چون ناظري بر ماجراي عشقي آندو رها بودم،

رها از بند ناز و عشوه آن دختر زيبا
،
و عشق آتشين عاشق تنها،


در اين جا بود که ناگه در وراي و ماوراي بستر زرد افق،

رنگين کمان بي نظير از قطره هاي نم نم باران پديد آمد،
و در آخر غروب پر فروغي بر جهان هستي ما هم هويدا شد،

و اين بود آخر روز سراسر زرد و پاييزي ِ ما اي يــــــــــار....
 

*علي عموکرمي( رها )* مهرماه ۱۳۷۳

 


        اينم به شعر نو که من خودم خيلی دوستش دارم، يکم بلنده ولي مثل يه نسيم لطيف و مثل يه موج خروشان ولي آخرش مثل يه برگ گل ظريف. اين نظر من بود . اما نظر شما چيست؟ خدا داند!

دوست دارم بروم!

 

 دوست دارم بروم،
دوست دارم که از اينجا بروم،
دوست دارم که به پرواز بلند ،
بال بگشايم و تنها بروم ،*

دوست دارم که تو را هم ببرم ،
گر چه دوری و تباه ، . . . . . دل پر از کينه و آه ،. . . . . . من گناه و تو چه پاک ،
باز بايد که تو را با لب خندان ببرم*

من نگويم که به زور دل من راه بيا ،
بلکه از صدق و صفا ،
لحظه ای با دل اين غمزده خانه خراب ،
تا سراپرده اميد و طلوع ،
آن طلوعی که پی از پی به شب تار زند ،
کم کمک ( kam kamak )با دل من راه بيا *

من همين بس که بسوزم به فراق تو و آه ،
که نه نزديکی و دور ،
بين( bin ) که بين ( beyne )من و گور ،
نيست هيچ فاصله ای جز غم و آه *

چيست اين عشق مدام( modam )؟
چيست اين صحبت خام ؟
چيست گفتار تو ای باده ناب ؟:
که اميدی به شب تار نمی بايد بود !
هر کجا می نگری راه نمی بايد بود !
چونکه در صبح ز طوفان سياه . . . . .! ،
ابرهايی به بلندای غرور . . . .  .!،
پشته( poshteh ) در پشته زند سينه به نور :
که به فردای رهت فکر نکن ،
به دل غمزده يار عزيزت تو دمی مهر نکن،
غره شو از عمل و کرده خويش!
قصه کن با دل خوش خنده خويش !
مست شو از طرب و شادی خويش !:
نور اين شادی اگر هست از آنجاست که دل،
به فراق توبسوزد که دمی شاد شوی ،
به ستم کشته کنی زنده شوی ،
ليک هرگز نپسنديم که ما،
قاتل عشق و دل و جسم و تن و روح و روانی باشيم ،
هر زمان بر تن هر کس چو لباسی باشيم‌،
بر گل وگلشن و گلزار چو داسی باشيم ،
زندگی هر چه که باشد همه پر پيچ و خم است ،
ليک بايست بکوشيم که چراغی باشيم ،
عاشق غمزده را به ( beh ) که چو ياری باشيم ،
گر به سختی گذرد روز و شب قصه ما‌،
نه ببريم ( beborim ) و رويم از بر او،
بلکه جويای غم و علت و راهی باشيم *

گفته ای با دل خون زندگی بايد کرد!
زندگی بايد کرد!
خون دل ميخور و خونابه زچشم ،
همه شب آر و بگو زندگی بايد کرد *

وه چه افسوس که من بی رخ يار نفسم می گيرد،
لحظه دم زدنم حين نفس می گيرد ،
قلب من باطری اش را ز سر شانه موهای تواش می گيرد ،
ثانيه پشت سر ثانيه ها نقشه از زندگی بی ثمرم می گيرد *

عارفی گفت که می خواه و به خمخانه برو ،
بسراغ قدح ساقی صد ساله برو ،
چشم را بستم و خوردم می صد ساله او ،
باز ديدم که من آن يار عزيز ،
لحظه ها ثانيه ها در بغلش می گيرم ،
بی وجودش همه جا می ميرم ،
من وجودم ز وجودش گيرم ،
گر چه او نور ز آزار گلان ( golan ) می گيرد ،
بند بند تن من بی طپشش می ميرد*

** من طراوت نه که از هر گل سرخ ،
من طراوت ز گل عشق خودم می گيرم **

هيچ ساغر که مرا مست نکرد ،
جز همين ساقی زيبا که منش ،
باده ناب ز انفاس خوشش می گيرم *

دوست دارم بروم از بر آن نيست که ديوانه شدم ،
دوست دارم که از اينجا بروم ،
دوست دارم که روم تا سر ديوار جنون ،
بشکنم ديوارش ،
ببرم از يادش ،
کنم آغاز دگر بار دگر ،
ساختار بشر از نوع دگر ،نوع دگر!
دوست دارم که از اينجا بروم ..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*علي عموکرمي( رها )* شهريورماه ۱۳۷۴

 

  TOP     بالا


 

آثار نقاشي

 

 

  TOP     بالا


 

آثار خطاطي

اينم يه وبلاگ از من

Dr Amoukarami دکتر عموکرمي 

    TOP     بالا

 

صفحه اصلی
در باره ما
پيوندها
تالار گفتگو
تماس با ما
نقشه سايت
 صفحه مدير سايت
موسيقي سنتي

تهران Click for Tehran, Iran Forecast
Online


Visitors آمار
:: پيوندها ::

Powered by Dr Amoukarami


شاخه گل193- گلپا

  قسمت دوم


Home      Links      Galleries      Contact us      Site map

 


مديريت و طراحي : دکتر محمدعلي عموکرمي 1385
  حمایت شده توسط قانون کپي رايت©   برای  اطلاع بيشتر از طريقه قانونی استفاده از محتويات و تصاوير سايت روی اين لينک کليک کنيد
Management and design : Dr. M. Ali Amoukarami  2006  
Copyright© 2006. All right reserved. For legal usage of contents and more info.
 

 



Hosted free by FREE WEBSITES - Free Hosting with Online Website Builder!